On Keeping Secrets حکایت سلطان تکش و حفظ اسرار

Bustan Saadi بوستان سعدی

Tagash told his attendants a secret and said:
“Do not mention a word to a soul on this head! “
It reached not the mouth from the heart for a year;
Through the world in a day it became very clear.
تکش با غلامان یکی راز گفت
که این را نباید به کس باز گفت
به یک سالش آمد ز دل بر دهان
به یک روز شد منتشر در جهان
Tagash, pitiless, ordered the headsman to go,
And sever their heads with the sword, at a blow.
Of the number, one said and protection desired:
“Do not murder your slaves! for their fault you inspired.
بفرمود جلاد را بی دریغ
که بردار سرهای اینان به تیغ
یکی زان میان گفت و زنهار خواست
مکش بندگان کاین گناه از تو خاست
You stopped it not, first, as a fountain concealed,
Why uselessly stem, now, the torrent revealed? ”
Do not show to a man what lies hid in your mind!
For he, surely, will tell it to all he can find.
تو اول نبستی که سرچشمه بود
چو سیلاب شد پیش بستن چه سود؟
تو پیدا مکن راز دل بر کسی
که او خود نگوید بر هر کسی
Trust your gems to the keepers of treasure and pelf!
But, take very good care of a secret yourself!
While the word is not spoken you have it in hand;
When spoken, it brings you within its command.
جواهر به گنجینه داران سپار
ولی راز را خویشتن پاس دار
سخن تا نگویی بر او دست هست
چو گفته شود یابد او بر تو دست
Is not speech a fiend, chained in the well of the mind?
On the palate and tongue, do not leave it entwined!
For the nude, filthy fiend you can open the way,
But again, cannot seize him with hocussing play.
سخن دیوبندی است در چاه دل
به بالای کام و زبانش مهل
توان باز دادن ره نره دیو
ولی باز نتوان گرفتن به ریو
He will never return, though ” la-houl ” you should say.
A child may a roan-coloured charger unloose;
Not for Rustams, five-score, will it come to the noose.
تو دانی که چون دیو رفت از قفس
نیاید به لا حول کس باز پس
یکی طفل برگیرد از رخش بند
نیاید به صد رستم اندر کمند
Do not mention that, which, if revealed unto all,
Into bitter misfortune a person would fall!
How well said a wife to her ignorant swain:
“With knowledge discourse! or else, silence maintain!
مگوی آن که گر بر ملا اوفتد
وجودی ازان در بلا اوفتد
به دهقان نادان چه خوش گفت زن:
به دانش سخن گوی یا دم مزن
  مگوی آنچه طاقت نداری شنود
که جو کشته گندم نخواهی درود
چه نیکو زده‌ست این مثل برهمن
بود حرمت هر کس از خویشتن
چو دشنام گویی دعا نشنوی
بجز کشته خویشتن ندروی
مگوی و منه تا توانی قدم
از اندازه بیرون وز اندازه کم
نباید که بسیار بازی کنی
که مر قیمت خویش را بشکنی
وگر تند باشی به یک بار و تیز
جهان از تو گیرند راه گریز
نه کوتاه دستی و بیچارگی
نه زجر و تطاول به یک‌بارگی


Special Offers

What people say about "On Keeping Secrets حکایت سلطان تکش و حفظ اسرار"?

No one replied yet.

Leave a Reply

Your email address will not be published. Required fields are marked *